تبليغاتX
درخشنده

درخشنده

روز زن

همیشه بدترین استادام خانوم بودن مثلا همین فردا 8 صبحی(می ترسم فامیلیشو بگم یه وقتی تو گوگل فامیلیشو سرچ کنه و لو برم)

بدترین کارمندایی که تو ادارات باهاشون برخورد داشتم خانوم بودن

بدترین مدیرانی که باهاشون حرف زدن خانوم بودن

عقده ای ترین افراد خانوم ها بودن

حسود ترین افراد خانوم ها بودن

پر ادعا ترین و بی عقل ترین افراد خانوم ها بودن


عزیزان با تاخیر روز همتون مبارک

پ ن:مدیونیت اگه بگید پس خودت چی... همیشه استثنائاتی وجود داره و تک و توکی خانوم مثل من خوب هم پیدا میشه


پ ن2:مطهره عزیزم من لپ تاپم سه شنبه هفته پیش دار فانی و وداع گفتم واسه همین فعلا سیستم دائم ندارم که بگم کی هستم ولی این ایمیل و یاهوی منه www.zahra20hast@yahoo.com

پ ن 3:شماره گوشیمم همون شماره 6 ساله قبله،عوضش نکردم 

پ ن 4:مرسی که همه مطالبم و خوندی و خودت شیطون و بلائی و از این حرفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:9  توسط  زهرا  | 

مرسی فرشته ام

کامنتت اونقدر قشنگه که بدون اجازت کپیش میکنم اینجا

واقعا خدا رو شکرها

زهرایی اگه تو با دوستای سالمت رفتی من با دوستای معلولم که تو 16 سالگی فلج شده ویه پسر از خدا بی خبر قلبشو له کرده, وقتی جلوی من میخورد زمین غرورش له میشد زهرا,فقط به خاطر اینکه باباش پول نداره که درمان بشه .یا پسر 29 ساله خوشگلی که از 9 سالگی فلج ویلچری شده که فقط سرشو تکون میده و خیلی دوس داره ازدواج کنه,یا خواهرش که فقط گردنش تکون میخوره وفقط اشک میریزه و میگه فرشته بیا خونمون
اگه بدونی با چه حسرتی به هم نگاه میکنن ولی نمیتونن به خاطر معلولیتشون با هم ازدواج کنن
خیلی سخته وقتی ببینی این همه جون با هم برن حرم و همه آدما فقط با ترحم سر تکون دادن از کنارشون رد بشن.
از همه بدتر اینکه ببینی چطوری با چه اشتیاقی واسه هم میرقصن.
زهرا شهریار یه پسر جسمی و زهنی با صدای وحشتناک بود ولی انقدر قشنگ حرف میزد که ازش میترسیدم فیلسوف بود

زهرا من شب تا صبح صبح تا شب به گنبد نگاه میکردم
زهرا محشر بود
زهرا هنوز میخوامش
دلم هنوز اونجاست

ایمان داشته باشید:

در همه مشکلات معنا و منظوری هست و سرانجام همه چیز به

خیر خواهد انجامید !

پ ن: خوشحالم دوست فرشته ای مثل تو دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:1  توسط  زهرا  | 

مطهره جان

فرستادنم مشهد تا آروم بشم تا روح خستم درمون بشه، تا شاید.....

بدتر شکستم و برگشتم

بدتر از قبل

بهترین اتفاق این روزهایم امروز ظهر تو بودی

مطهره وقتی بعد از مدتی وبلاگم و نگاه کردم و کامنت خصوصی تو دیدم فقط بغض کردم

بغضم از خوشحالی بود

قسم میخورم دیگه ازت گله و شکایتی ندارم، فقط جزو از خاطرات خوبم هستی

اینکه اسم و فامیلتو تو گوگل سرچ کنی و تو مطلب ها و خاطرات من خودتو پیدا کنی ، برام لذت بخش بود ، که بدونی من هیچ وقت شماها رو از یادم نمی برم

مطهره اینقدر شکستم که فقط دلم میخواد برگردم به عقب

مطهره 6 ساله ازت بی خبرم،ولی همیشه تو ذهنم بودی

چه کار میکنی؟ چه خبر؟ زندگی طبق مرادت هست؟ مجردی متاهلی؟ درس و دانشگاه به کجا رسوندی؟ هنوزم نمیخوای شمارتو بدی؟؟



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:52  توسط  زهرا  | 

شانه

دلی که اندوه دارد نیاز به شانه دارد نه نصیحت،کاش میفهمیدن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:37  توسط  زهرا  | 

نماز باران

نماز باران !!
برای چشم هایم ، نماز باران بخوان !!
این بغض لعنتی امانم را بریده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:36  توسط  زهرا  | 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
...
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:19  توسط  زهرا  | 

ایران و خلاقیت

ما ایرانیا انسان های خلاقی هستیم، برای اینکه بگیم از هم متنفریم هم شعر می سازیم، اینو تو یه متن دیدم به نظرم با نمک آمد گذاشتم:

ما غضنفر شما قلندر
ما کپک شما آخر نمک
ما مترسک شما عروسک
ما کوير لوت شما جنگل بلوت
آقا ما تف شما آبشار نياگارا
... ما بدبخت حقير، شما کوروش کبير
ما واشر ،شما ارباب حلقه ها
شما برج العربي ما طرح مسکن مهر
ما مينيمم نسبي، شما ماکسيمم مطلق
آقا ما مداح شما دي جي
اقا ما قيژقيژ ديال آپ شما امواج وايرلس
ولي بازم بدم مياد ازت...
پ ن:خانوم یا آقای سفیر سرخ، خب وقتی خصوصی میذاری من چطوری جوابت و بدم، با توجه به اینکه من اهل ایمیل زدن به غریبه نیستم.یه وبلاگ بزن وبلاگ خیلی خوبه ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:26  توسط  زهرا  | 

آرامش

سکس زیباست !
سکس مقدس است !
سکس یکی شدن دو بدن است !
سکس آرام کردن است !
سکس انتهایی یک حس است !
سکس ریختن گناهان مانند برگ های پائیزیست!
ولی ما کاری کردیم که... سکس کثیفترین کار باشد!
ما چه کردیم که این گونه شد؟
دوستم از تجاوزی که به دوستش در این کشور اسلامی شده تعریف کرد ،، و فقط جای تاسف بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:21  توسط  زهرا  | 

به ما ربط نداره

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید !
... ... از مرغ برایش سوپ درست کردند !
گوسفند را برای عیادت كنندگان سر بریدند !
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می كرد و به مشکلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:23  توسط  زهرا  | 

حکایت خواندنی مکر زنان :

حکایت خواندنی مکر زنان :

آورده اند مردي بود که پيوسته تحقيقِ مکرهاي زنان مي ک...رد و از غايت (روی) غيرت، هيچ زني را محل اعتماد خود نساخت وکتاب حيل النساء (مکرهاي زنان) را پيوسته مطالعه مي کرد. روزي در هنگام سفر به قبيله اي رسيد و به خانه اي مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زني داشت در غايت ظرافت ونهايت لطافت. زن چون مهمان را پذيرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود و عصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن ميزبان گفت: خواجه! اين چه کتاب است که مطالعه ميکني؟ گفت: حکايات مکرهاي زنان است. زن بخنديد وگفت: آب دريا به غربيل نتوان پيمود وحساب ريگ بيابان به تخته خاک، برون نتوان آورد و مکرهاي زنان در حد حصر نيايد. پس تير ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدفِ دل او راست کرد و از در مغازلت و معاشقت درآمد چنان که دلبسته ي او شد. در اثناي آن حال، شوهر او سر رسيد..

زن گفت: شويم آمد و همين آن که هر دو کشته خواهيم شد. مهمان گفت: تدبير چيست؟ گفت: برخيز و در آن صندوق رو. مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد. چون شوهر در آمد پيش دويد و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفريب شوهر را ساکن کرد. چون زماني گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوي. گفت: مرا امروز مهماني آمد جوانمردي لطيف ظرايف و خوش سخن و کتابي داشت در مکر زنان و آن را مطالعه ميکرد من چون آن را بديدم خواستم که او را بازي دهم به غمزه بدو اشارت کردم، مرد غافل بود که چينه ديد و دام نديد. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد.

بساط عشقبازي بسط کرد و کار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسيد. ساعتي در هم آميختيم! هنوز به مقام آن حکايت نرسيده بوديم که تو برسيدي وعيش ما منغض (باطل) کردي!

زن اين ميگفت و شوهر او مي جوشيد و مي خروشيد و آن بيچاره در صندوق از خوف مي گداخت و روح را وداع مي کرد. پس شوهر از غايت (روي) غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اينک او را در صندوق کردم و در قفل کردم. کليد بستان و قفل بگشاي تا ببيني. مرد کليد را بستاند و ......

همانا يادش رفته بود كه با زن گرو بسته بودند (شرط كرده بودند با جناق مرغ را)(جناق شکسته بودند) و مدت مديدي بود هيچ يک نمي باخت.
مرد چون درخشم بود بياد نياورد که بگويد؛ يادم، و زن در دم فرياد کشيد؛ يادم تو را فراموش.؛ مرد چون اين سخن بشنيد کليد بينداخت و گفت:

لعنت بر تو باد که اين ساعت مرا به آتش نشانده بودي و قوي طلسمي ساخته بودي تا جناق را ببردي.

پس با شوهر به بازي در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، درِ صندوق بگشاد و گفت: اي خواجه چون (آنچه) ديدي، هرگز تحقيق احوال زنان نکني؟

گفت: توبه کردم و اين کتاب را بشويم که مکر و حيلت شما زيادت از آن باشد که در حد تحرير در آيد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:59  توسط  زهرا  | 

پنجشنبه هاااا

امروز سر کلاسمون 8نفر بیشتر نبودیم استادمون گفت به جای درس بیاید صندلی داغ روانشناسی بذاریم ، همه قبول کردیم اول از همه من و برد ، یکی دو تا سوال ازم پرسید و یه یک دقیقه هی سوال و جواب ، آخرش بهم گفت تو آدم عاقل مسمومی هستی(اینقدر عاقلی که هیچ وقت از زندگیت لذت نمی بری،بهم گفت تو زهر تلخ خنده هستی،این خنده و شادیات همش مصنوعی و بهم گفت درون ناآروم و متلاطمی داری بهم گفت پوست بنداز و......) از بعداظهره دارم فکر میکنم به حرفای استادم ، اولین بار بود کسی این حرفا رو بهم می زد

  پ ن:خدایا توئم خواسته های آدمو یه هفته بعد می بینی؟؟ من اون هفته دلم خیار خواست، اون وقت این هفته یه دختری بغل دستم به زور بهم کوکو سیب زمینی تعارف میکنه،هی میگم نمی خوام سیرم دیگه داشت کار به کتک کاری می کشید:) به زور با یه عالمه آب تونستم یه لقمه بخورم

پ ن: به دوستم قول دادم دیگه کمتر برم فیس ،مخصوصا شب ها که خوابم نمی بره، دیگه سر قولم موندم و آمدم وبلاگ :)

ساعت 03:58

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:31  توسط  زهرا  | 

پنجشنبه هاااا

ای دختری که در نماز خونه کنار من خیار خوردی ،،چرا فکر نکردی شاید منم دلم بخواهد

من دلم خواست،

یه درصد فکر میکردی شاید من باردار باشم... والا !!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:16  توسط  زهرا  | 

خدا

خــــدایـــــا
ﺗﻮ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﺯ ﺭﮒ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﻬﺖ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﻡ...
ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺩﺭﮎ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ
یه ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﯿﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:38  توسط  زهرا  | 

خدا

گاهی دلم میخواهد وقتی بغض میکنم
خدا از آسمان به زمین بیاید
اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد
و بگوید: اینجا آدمها اذیتت میکنند؟ بــیـــا بــــــرویــــــــم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 6:3  توسط  زهرا  | 

خدا

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 5:49  توسط  زهرا  | 

آدم ها

از روی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت

و از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت

بعضی از آدمها را بايد چند بار خواند تا معنی آنها را فهميد

وبعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 5:46  توسط  زهرا  | 

زندگی جریان داره

بعضی موقع ها اینقدر زندگی آدم و تو خودش گم میکنه ،، که مثل یه کلافه سر در گم میشی

یا مثل یک لاک پشت میشی که فقط میتونی سرتو تو لاکت فرو کنی تا همه چیز آروم بشه

از آبان پارسال تا 13 فروردین امسال،بدترین هایی که احتمالا تو سن و سال میتونست برام بیفته ،اتفاق افتاد

هنوزم گیجم

درسته بهار شده ولی ذهنم هنوز زمستونه

وقتی شب های امتحانم با اون همه حساسیتم رو درس به راحتی درس و میذاشتم کنار و به یه دور خوندن قانع میشدم

وقتی امتحان یادگیریم و نرفتم و واسه همه یه اتفاق عجیب بود سر جلسه امتحان نرفتنم

وقتی 10 کیلو لاغر کردم

وقتی.....

فقط خودم فهمیدم از تو ذره ذره خالی شدم و فقط به همه لبخند زدم ،

هنوزم گیجم ،، چون یه کارایی واسه آروم کردن این ذهن انجام دادم ،که قبلش مثل یه تابوء وحشتناک بود

هنوزم خیلی گیج و سردر گمم ، اینقدری که اکثر شب ها خواب ندارم و نمی تونم چشمام رو هم بذارم و باید با یه چیزی سرم و گرم کنم

ولی زندگی می گذره و جریان داره

همیشه روزهای قشنگ در انتظار آدمه

منتظر روزهای قشنگ

ساعت 5:27 دقیقه صبح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 5:22  توسط  زهرا  | 

الان تا یک ماه فقط سکوت میکنم

از یـه جــــــــایـی بـه بـعـد ، دیـگـه نـه دسـت و پـا مـی زنـی

نـه بـال بـال مـیـزنـی ، نـه دل دل مـیـکـنـی ، نـه داد و بـیـداد ...

نـه گـریـه مـیـکـنـی ، نـه مـشـتـتـو مـیـکـوبـی تـو دیـــوار

نــــــــــه . . .!


از یـه جـایـی بـه بـعـد . . . فـقـط سـکــوت مـیـکـنـی . . .

نقطه پایان .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:46  توسط  زهرا  | 

عید

عید دیدنی ها شروع شد و میریم که داشته باشیم سوالایی مثل:
ترم چندی؟
کدوم دانشگاه؟؟
کدوم رشته؟؟
معدلت چنده؟
شوهر نمیکنی؟
زن نمی گیری؟
سربازیت تموم شده؟
یعنی الان چه کار می خوای بکنی؟
نمی خواید بچه دار بشبد؟
همین یه بچه فقط؟
ناقلا همش سرت تو گوشیه ها... خبریه؟
حواست پرته ها دختر ؟؟
تو این کامپیوترت چیا داری؟ ( یهو مث اسب میره تو همه درایوا :| )
خانوم خانوما چه بزرگ شدی. دیگه باید به فکر شوهر خوب براش باشیم. مگه نه مامانش؟ (همراه با چشمک به مامان دختر)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 18:56  توسط  زهرا  | 

گذر زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 13:43  توسط  زهرا  | 

زهرا

حسودیم شد

و چه بچگانه به یه بچه حسودیم شد

و چه عاقلانه به انتخاب یه بچه حسودیم شد

و چه تلخ در ذهن خودم به تقدیر عالی یه بچه حسودیم شد

و چه احمقانه دلم لرزید برای خوشبختی یک بچه که شانس در خانه اش را زده است.

روز اول عید 1/1/91 ساعت 8

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:40  توسط  زهرا  | 

سال نو مبارک

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش اس
ت
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:39  توسط  زهرا  | 

حسين پناهي

رخش،گاری کشی می کند

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید
...
گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای…

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!! ”

حسين پناهي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:47  توسط  زهرا  | 

تولدت مبارک عزیزم

 وقتی خدا داشت خلقت می کرد تمام فرشته ها برایت تعظیم کردند و همشون قسم یاد کردند که تو واقعا فرشته ای

اسم زیبایت را رمز قرار دادم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:43  توسط  زهرا  | 

عاشقانه

بگو برهنه به خاکم کنند

سراپا برهنه

بدانگونه که عشق را نماز می‌بریم، ــ

که بی‌شایبه‌ی حجابی

با خاک

... عاشقانه

درآمیختن می‌خواهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:33  توسط  زهرا  | 

من وحاج آقا

دو هفته است با همکلاسیم که یه حاج آقاست و با لباس روحانیت میاد سر کلاس میشینه دعوام میشه

در جواب تصوراتش در مورد خانوم ها

سکوت نکردمو جواب دادم

وقتی گفت که 3 تا بچه داره ولی دلش میخواد 4 هم داشته باشه ولی زنش میگه اینجام درد میکنه و اونجام درد میکنه و فلانمو بیسار

وقتی گفت که میخواد صیغه بگیره

وقتی گفت سنی جماعت اینقدر زن میگیرن ما که شیعه ایم هیچی

وقتی گفت به خانومشم گفته

وقتی گفت به پدر خانومشم گفته

مثل یه گرگ وحشی ، بهش پریدمو هر چی خواستم بهش گفتم

وقتی به چادرم اشاره کردم و به لباسش اشاره کردمو بهش گفتم که این ها حرمت دارن و نباید آلوده هوس بازی بشن

وقتی بهش گفتم ماها که تیپمون مذهبی باید دیگران و به دین تشویق کنیم نه زده

وقتی بهش گفتم تو داشتن فرزند کیفیت و بالا ببر نه کمیت و

اینقدر بهش گفتم که ساعت استراحت ،، بارها از سر تاپامو از چشماش میگذروند

اینقدر بهش سنگین آمد که بعد ساعت کلاسی یه تیکه راه و خودش و هم قدم من کرد و سوالای بی ربط پرسید،،

نمی دونم حتما فکر کرده کیس صیغه ایش منم؟؟

به یکی از دوستای وبلاگ نویسم قول داده بودم چیزی نگم که کسی و از دین زده کنه،، پس اینجا میگم من خودم مذهبیم،، نمی دونم اینجا  آدم چطوری تو این لباس مقدس آمده

همه شغلی خوب و بد داره،، شانس ما بدش نصیب ما شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:16  توسط  زهرا  | 

4شنبه سوری

زردی من از تو سرخی تو از من

مثل همیشه

مثل هرسال

خونه مادربزرگ بودیم

گذشت،خدا رو شکر

سال90

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:6  توسط  زهرا  | 

ساعتها

ساعتها را بگو بخوابند..بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست..هیچ وقت نگفته اند که بزور باید لبخند زد..بعضی وقت ها باید تا نهایت ارامش گریست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 17:18  توسط  زهرا  | 

18 اسفند روز جهانی زن مبارک

اینم نامه یک خانم ایرانی به یک مرد ایرانی که قبلا هم شنیدینش:

پ
یاده از کنارت گذشتم ، گفتی :
” قیمتت چنده خوشگله ؟
” سواره از کنارت گذشتم گفتی : ” برو... پشت ماشین لباسشویی بنشین !“
در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی : ”زهرمار !
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت ، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی !
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر :
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی .
احتیاجی ندارم که توحامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم .
با تو شادم آری ، اما بدون تو هم شادم .
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.
به
من بگو ترشیده ، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند .
امروز تو برای هم گامی بامن ( و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم )
باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی .
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود.
هرگاه..
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد .
ممکن است دوست وهمراه تو شوم اما ،،،،،
ملک تو نخواهم شد . ...!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 19:11  توسط  زهرا  | 

نبودم

چه بدهکارم من به خودم ....به ایمانم... به روحم .... بابت تمام "دوستت دارم" هایی که نگفتم و بلعیدمشان .... تا ثابت کنم ، روشنفکرم..... تا بگویم منطقی هستم .....تا بگویم مذهبیم...... و نبودم
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:26  توسط  زهرا  |