درخشنده

ده سال دیگه چطوریم؟

زندگیم؟

کارم؟

خصوصیاتم؟

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 21:38 توسط زهرا| |

خب که چی

الان مثلا چه اتفاقی افتاده؟

مثلا داره چه اتفاقی میفته

 

نکبت به این زندگی

 

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 21:35 توسط زهرا| |

زندگی است دیگر اینقدر تند میرود که حتی فرصت نمی دهد...

همش دارم فکر میکنم چقدر امسال سریع این 6 ماه اول سال رفت و من هزار تا کار نکرده دارم

احساس آدمایی رو دارم که به روزمرگی عادت کردن دارم

کرخت و خسته و مسخره

تنها جذابیت زندگی فعلا خنده ها و شیطنت هایی ست که حتی از عاقبتش هم بی خبرم عشق است دیگر ادم را اسیر خودش میکند

27 سالمه شوخی که نیست 

یه مدتی با فکر تغییر تلاش هایی کردم که گویا خیلی تاثیری نداشته یه مدت هم درگیری شدیدی با محیط کارم داشتم و دارم

حالا که وضعیت شغلم داره بهتر میشه ناراحتم انگار ته دلم دوست داشتم یه جوری میشه که اخراجم میکردن یا خواسته هامو براورده نمیکردن و با بهونه میامدم بیرون و خیالم راحت بود که وضعیت بد بوده که نموندم

ولی الان که داره درست میشه انگار ته دلم خوشحال نیستم فقط مالی و وجهه اجتماعی رو برام تامین میکنه و از درون خسته ام میکنه

روزمرگی کلا چیز بدیه

امروز بعد از یک سال تازه رفتم کارهای فارغ التحصیلیمو انجام دادم

یه مدت به دلایل پیش امده تو خونه تنها بودم هیچ وقت فکر نمیکردم تنهایی اینقدر برام لذت بخش باشه

الان تقریبا اوایل شهریوره ینی من فقط 6 ماه فرصت دارم 

البته در اصل یک ماه فرصت اولمه اگه نشه باید فاز دوم برنامه رو برم که اون تا اسفنده

یک ماهه خیلی فرصت از دست دادم که به خاطر کارم بودم امیدوارم بعدها پشیمون نشم

مقالم چاپ شد که از به بسم الله تا آخرشو یه عزیزی برام نوشت و خودم حتی یه خطشو نخوندم

قراره جبران کنم بعدها

اتاقم جهنم و شلوغه هر هفته هم تمییزش میکنم ولی سریع دوباره شلوغ پلوغ میشه

16 شهریور تولد ستیاست خیلی ذوقشو دارم

یه مدت یکی از آهنگهای احسان خواجه امیری افتاده رو زبونونم و هی میخونمش

دلگیرم از دست خودم    کاش عاشقت نمیشودم         هر جوری میخواستم نشد      از غم یه ذرم کم نشد

من موندم و تنهایی و از دنیا هیچی نمیخوام          عاقبت منو نگاه اشتباه پشت اشتباه     فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم   فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم    خاطراتو یادمه لحظه به لحظه مو به مو   هیچیو یاد من نیار اینقدر خرابم که نگو

5/6/93

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 0:21 توسط زهرا| |

اگه دست خودم بود هیچ وقت به دنیا نمیامدم

 

 

 

ممنونم رقیه جان که همیشه شرمندم میکنی

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 16:46 توسط زهرا| |

اولین تار موی سفیدم رو امروز از سرم کندم

نمی دونم چرا اینقدر بغض کردم و به گریه افتادم

امروز 16 تیر

ساعت 11:45

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:45 توسط زهرا| |

در کمال صحت و سلامتی به سر میبرم و زندگی هم به سرعت میگذرد

اتفاق خاص و قابل توجهی نیفتاده

چیز جدیدی برای نوشتن ندارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 9:29 توسط زهرا| |

نباشی بچه

نباشی فرزند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 14:15 توسط زهرا| |

چه تو لحظه های شادی چه تو اوج غم

چه از بچگی

چه از نوجوانی

چه الان که جوانم

و چه احتمالا روزی که دیگه تو سرازیری زندگی باشم

یکی از آرزوهام مردن بوده و بارها و بارها تو ذهنم خودمو تشیع میکنم و تنها ناراحتیم واسه خانوادمه

نوجوان که بودم اوله هر صفحه خاطراتم یه جمله رمز مینوشتم که معنیش میشد مرگ یک آرزو است

هنوزم فکر میکنم امروز بهتر از دیروز

اصلا هم افسرده نیستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 22:21 توسط زهرا| |

ما انسان های مرده پرستی هستیم
دایی مادرم که بسیاربسیار عزیز بود فوت کرده است

امروز هفتم مراسم ایشان مصادف شده بود با عروسی یکی از فامیل ها که آن بنده خدا کارت های مراسم را پخش کرده بود 

عروس تک دختر خانواده است و برای رسیدن به داماد 11 سال در تلاش است

یعنی 11 سال عاشق و معشوق بودن :)

و بالاخره بعد از وساطت همه ی فامیل و بزرگترها این ازدواج سر گرفته است

از لحظه فوت خانواده عرزدار بارها و بارها از همه خواهش کردن که عروسی امشب رو برن،تا حدی که گفتن مدیونید اگر نرید و خوشحالی ما در این است که عروسی را بروید

چند بار با خانواده عروس دیدن کردن و خواهش و تمنا که عروسی به بهترین شکل برگزار شود

حال امشب فامیل داغ تر از آش حاضر نیستند عروسی بروند و هر کدام به بهانه فوت دایی اما(یکی پیش مادرش است، یکی بچه هایش از شهرستان آمده یکی عروسی فامیل اون وری است و اون طرف میرود)

و هیچ یک از فامیل مثلا عزادار حاضر به رفتن عروسی نشدن

این یعنی ما مرده پرستیم و عزا را به شادی ترجیح میدهیم

یعنی قدر هم را تا زنده هستیم نمیدانیم و فقط برای مردن هم احترام و عزت قائلیم

در حال حاضر حالم از خودمون بهم میخوره


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 21:13 توسط زهرا| |

شروع برنامه ساعت ۹ صبح

من و همکارم(اصلا ازش خوشم نمی آید) طی نامه ای که در آن از ما خواسته شده بود در این مراسم شرکت کنیم

خیلی شیک با آژانس به درب ورودی سالن رفتیم

بعد ار طی ثبت نام و گرفتن بسته شیر و کیک به داخل راهی شدیم

همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ساعت ۱۰:۰۰دقیقه شد و سالن پر از جمعیت شد

ظرفیتسالن ۷۰۰ نفر جمعیت داخل آن ۹۰۰ نفر

در نتیجه تند و تند صندلی می چیدن و همینجور جمعیت می آمد.

از هر اداره ای ۳ نفر خانم و کل ادارات استان هم باید حضور می داشتند از خانواده های شهدا از بانوان هنرمند و.....

برنامه توسط خانمی صدا  کلفت و پرو شروع شد

در همون اول برنامه وقتی حضار شروع به تشویق کردن ایشان با تکرار کلمه ی آ ماشالله

قربون اون دستاتون جمعیت رو همراهی میکرد.

در بین سخنرانی معاون امور بانوان و........ در بین سالن صندلی بالای دست و سر میچرخید تا دست به دست برسه به اون بنده خداهای کنار سالن

بعدش استاندار سخنرانی کرد

و باز همین جور جمعیت میامد (پیرزنی که عصا به دست میامد... مادرهای شهید ... همسرهای شهید... زنان سرپرست خانوار... مادران فرزندان معلول و.......)

در حدود ساعت ۱۱ از استاد حوزه و دانشگاه دعوت کردن به سخنرانی ایشان هم بعد از دیدن بلندگو جوگیر شده و یک ربع در مورد نطفه ،علقه، مضغه، استخوان و... گفت

و گفت زن از استخوان چپ مرد نیست و از این حرفها که با دست و سوت جمعیت مجبور به پایان سخنرانی خود شد

در ادامه از گروه دف زنی بانوان دعوت شد و آنها دخترانی بس زیبا و خوش پوش برای ما دف زدن...(تصور اینکه دختری با اون نوع پوشش شروع به دف زدن کنه برای مادر شهید برای من فکرش هم اذیت کننده بود)

خانم کناری من بهم گفت مثل سیما بینا میزنه گفتم چی؟؟؟ گفت سیما بینا رو نمیشناسی؟ گفتم نه

گفت همینجوری دف میزد و بعد انقلاب بیرونش کردن از کشور

تصور اینکه این انقلاب شده تا این ها راحت تر دف بزنن و دیگر در مجالس عمومی هم این فرهنگ جابیفته بسیار ناراحت کننده بود

نظرم را به همکار کناری گفتم و ایشان فرمود پس اینها کجا هنر خود را نشان دهند و همانجا فهمیدم خانه از پای بست ویران است

دیگر تحمل جو را نداشته و بدرود گفته و به محل کار خود بازگشته ام.....

فکر کنید برای یک زن سرپرست خانوار الگو یک خانم دف زن باشد؟؟

تقدیر ازش این برنامه باشد؟؟

فکر کنید چقدر سطح ما فرهنگ ما پایین است؟

خلاصه ای کوتاه از برنامه امروز

تا برنامه بعد خدانگهدار

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:56 توسط زهرا| |

امسال هم گذشتُ

خدایش امسال خیلی تند و زود گذشت.روزهای سخت کاری .صبح ها ساعت ۷ بیدار شدن ها . فشارهای روانی و...

خب البته خیلی سال مفیدی نبود همش درگیر کار و مشغله فکری خودم بودم

نه درسی خوندم و نه پیشرفتی داشتم

به جاش سخت و سخت عاشق قدم زدن های دو نفره پاییزش شدم

سخت درگیر بخت خودم شدم

دنبال نیمه گمشده زندگیم

درگیر انسان ها و شاهزاده ها

آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس :)))))))))

خلاصه امسالم رفت

اخر سال که به مامانم گفتم سال خوبی نبود گفت چرا میگی ما امسال ستیا دار شدیم

خدا بهمون یه دختر داد

دیدم راست میگه بهترین اتفاق زندگی و سالم ۱۶ شهریور به دنیا آمدن ستیا و عمه شدن من بود

کوچولوئی که روز به روز علاقم بهش بیشتر میشه و نفسم براش تند تر میزنه

اتفاقای بدم درس نخوندن دکترا برای زبان و... بود

امیدوارم امسال اتفاقای خوبی بیفته

یعنی این نیمه اول سال خیلی برام مهمه. امیدوارم خدا کمک کنه و این نیمه اول سال یعنی فروردین اردیبهشت خرداد تیر مرداد شهریور

اون اتفاق هایی که باید بیفته بیفته

سال خوبی داشته باشید:)

پیوند ابروهامم برداشتم :)

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:22 توسط زهرا| |

آیا تا بحال کسی توانسته است برگه اول دستمال کاغذی را سالم بیرون بکشید؟
نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:8 توسط زهرا| |

کـجــای ایـن جــنـگـل شــب
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم

چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــمبـرای تــو
لبـریـزم ازعـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنمنـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنمببیـن

سفر نکن خورشیدکم 
ترک نکن منونرو
نبودنت مرگه منه 
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ من از
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنمنـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنمببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو 
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 16:19 توسط زهرا| |

هیچ وقت هیچ اشتباهی از خودتون و دوستاتون رو برای پدر و مادرتون نگید

همون رو بعدها آتو میکنن میزنن تو سرتون

نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 15:46 توسط زهرا| |

از تو که حرف می زنم

یک جور خوبی

حال من بد می شود !


"پرویز صادقی"

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 1:16 توسط زهرا| |

حدودا 3 سال پیش بود که همه سنت ها رو زیر پا گذاشتم و ابروها رو دخترانه تمیز کردم

خب در زمان خودش کاری بس خفن بود 

والبته از روشنفکریی مادرم بسیار خوشحال بودم

روزگار گذشت و گذشت

امروز دختره دختر عموم زایمان کرده بود و صاحب دو قلوهایی دوست داشتنی شده

دختر عموم چندین سال پیش بر اثر تصادف فوت کرده بود

وقتی با مامان رفتیم ملاقات خب دل آدم میگرفت که تو این لحظات مادر دختر کنارش نیست تا کمکش کنه و...

وقتی از اونجا آمدیم بیرون مامانم خیلی مادرانه بهم گفت 

یه مادر آرزو داره 

یه عالمه رویا داره

من آرزو دارم خودم جهاز بخرم و برات بچینم

خودم تو لحظات سخت زایمان و بعدش کنارت باشم و...

من آرزو داشتم توئم مثل زمان ما اصلاح صورت و ابروتو میذاشتی برای زمان ازدواجت

بچگی هات همش فکر میکردم وقتی برای عروسیت بری آرایشگاه اصلاح چون خیلی صورت درد میگیره خودم صورتت و باد میزنم برات شکلات و.. میارم

ولی خب تو خودت رفتی و همه رویاهای من از دست رفت

تا من هستم عروس شو

تا خودم کنارت باشم و...

.........................

خیلی دلم شکست

بغض کردم

خیلی رویاهاش ساده بود

چقدر دوست داشتنی،چقدر راحت رویاهاشونو خراب میکنیم

من چقدر بهش وابسته ام

تصور اینکه کنارم نباشه مساوی مرگه خودمه برام و من اصلا توجه نمیکنم

من اصلا توجه نمیکنم که داره سنش بالا میره

که داره موهاشو رنگ میکنه

من خودمم سنم خیلی بالا رفته ولی هنوز ترس از جدا شدن دارم

از ساعت 9 تا الان همش فکر میکنم من دارم بهشون ظلم میکنم و یک روزی از عذاب وجدان اینکه نتونستم آرزوهاشونو به خاطر خودخواهی خودم براورده کنم میمیرم

من پدر و مادرمو خیلی دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 2:48 توسط زهرا| |

ساعت 11 محل کار

پر از خشم

پر از بغض

خسته

خوابالو

بی حوصله

بلاتکلیف

غرغرو

ناراضی

فقط تنها خوشحالیم پولی که برای عیدم واریز شده

نمی دونم باید شاکر خدا باشم یا نه

صد و پنجاه هزارتومن از پولم اشتباه به یه حساب دیگه رفته که اصلا نمی دونم قابل برگشت هست یا نه

6 میلیون ز پول مشاورم هنوز بهش پرداخت نشده

فشار کار زیاد

فشار عصبی زیاد


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 12:18 توسط زهرا| |

بعد از 3 روز گردگیری اتاقم بالاخره تموم شد

امشب و دوس دارم

تشکر از میکنم از خودم که اینقدر بی نظم و ترتیبم

و تشکر میکنم از همسر آیندم که مجبوره این بی نظمی من و تحمل میکنم

تو زندگیم کمتر شبی پیش آمده که اتاقم اینقدر مرتب بوده


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 0:33 توسط زهرا| |

کاش هیچ وقت صبح نشه
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:36 توسط زهرا| |


11 ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻋﻤﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ :
-1 ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ..
-2 ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ..
-3ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻮﻥ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ..
-4 ﺑﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻦ ﻭ
ﺑﺒﯿﻨﯿﻦ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ ..
-5 ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺧﻮﺑﺖ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻫﯿﭽﯽ
ﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ
-6 ﻟﻤﺲ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﯾﻪ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ..
-7 ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﯽ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﻗﺖ ﺍﺿﺎﻓﯽ
ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﯼ ..
-8 ﯾﻪ ﺷﺐ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﺑﺖ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﻨﯽ ..
-9 ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻪ ﭘﯿﺎﻡ ﯾﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻨﯽ ..
-10 ﺣﺲ ﮐﻨﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﮐﺎﺭﺕ ﺍﻫﻤﯿﺖ
ﻣﯿﺪﻩ
-11 ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﺑﯿﺎﺩ

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 0:51 توسط زهرا| |

عصر پاییزی رو میدیدم

چقدر این خمسه مزخرف و زشت بازی میکنه اه اه 

حالم بد شد

کل فیلمو خراب کرده،اینقدری که دوس ندارم فیلمو نگاه کنم


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 23:13 توسط زهرا| |

خوبم اما تو باور نکن

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 23:12 توسط زهرا| |

رفتم دکتر پوست واسه صورتم

3 نفر 3نفر بیمار میفرست داخل مطب

خیلی سختم بود

رایگان که نمیریم که اینجوری گله ای هی نوبت میدن و میفرستن داخل

رفتم پیش منشی میگم من میخوام با خانم دکتر تنها صحبت کنم، میگه اگه معاینه باشه جلوی دیگران انجام نمیده میگم ممنون ولی اجازه بدین سوالمم خصوصی بپرسم

خلاصه با یه عده آدم خانم و آقا رفتیم داخل مطب من نشستم تا همه ویزیت بشن،

بیچاره پسره به خاطر جوش پشت بدنش مجبور شد لباساشو در بیاره پیش من 

خلاصه همه که رفتن من در مورد صورتم و جوش های صورتم شروع کردم حرف زدن

منشی که فهمید بحث معاینه و سوالای بالای 18 سال نیست هیچ حرف خصوصی اون مدلی قرار نیست رد و بدل بشه سریع یه چند خانم فرستاد داخل

کلا خیلی بیشعورن :-)




نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 19:4 توسط زهرا| |

اراک خیلی فیلم های خوبی برای جشنواره نیاورده بود 

حالا نیاورده بود یا بهش نداده بودن و نمیدونم

خلاصه از فیلم هایی که بود روزی یکیشو میرفتم

فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو

فیلم ملبورن

فیلم خواب زده

فیلم معراجی ها

فیلم تراژدی 

و...

در مجموع خدمتتان عرض کنم که یکی از یکی دیگه مزخرف تر و بی محتوا تر بود

این همه کلاس میان و برو بیا دارن که هنرمند هنرمند واقعا این بوده هنرهاشون؟؟؟؟؟؟

این همه پول های کلان و سر وضع های بیسار که مثلا هنرمندن و واسه ما مردم عادی کلاس میذارن که یعنی اره ماها از شما بالاتریم

نه یعنی واقعا این بود هنرشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا مایه تاسف.........


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 18:55 توسط زهرا| |

یعنی تا کی میخواید تحمل کنید که من هر سال 25 بهمن بیام اینجا و آه و ناله و زاری کنم

خب دست به کار بشید و برام کاری کنید

ای دوستان

ای مخاطبان خاموش

ای رفقا

دلتون به حال این رفیق تک و تنهاتونم بسوزه

بیایید و دست مرا در دسته شاهزاده سوار بر اسب بذارید

خدا خیرتان دهد و اجرتان با کرامو الکاتبین

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 2:52 توسط زهرا| |

وقتی قحطی بیاد این مردم به ظاهر متمدن همدیگرو می خورن:. .:وقتی که کارشون باهات تموم بشه میندازنت دور مثه یه جزامی:. .:فقط خواستم بدونی چقدر تنهایی 
دیالوگی از فیلم شوالیه تاریکی (جوکر)(هیت لجر)

رفتار هموطنان در شرایط بحرانی با یکدیگر 

یکی از عکاسان از شمال کشور که این روزها گرفتار برف گفت: اینجا در تنکابن نان دانه‌ای 1500تومان، سیب‌زمینی کیلویی پنج‌هزارتومان و سایر اقلام غذایی با قیمتی بیشتر از قیمت واقعی به فروش می‌رسد ضمن اینکه من دیدم برف‌روبی برای پاکسازی سقف خانه‌ای 150متری یک‌میلیون‌تومان درخواست کرد و به توافق رسیدند. 
اکبری از اهالی چالوس به یک خبرنگار گفت :برخی رانندگان، نرخ کرایه چالوس تا ساری را 300‌هزارتومان عنوان می‌کردند، درحالی‌که نرخ کرایه این مسیر در روزهای عادی 12‌هزارتومان است. 
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 14:30 توسط زهرا| |

معنی قضا و قدر و به عینه دیدم

عجیب دیدم

جالب دیدم

با چشم خودم تغییر سرنوشتم و دیدم

خدایا عجیب دوست دارم

عجیب میخوامت

میشه همیشه همینطوری نگام کنی؟


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 0:33 توسط زهرا| |

همه چی دزدی و یواشکیش باحالتره :)

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 20:28 توسط زهرا| |

دیشب شب بدی بود

ولی 

گویا امشب شب خوبیه


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 22:41 توسط زهرا| |

ازدواج کلا موقوله کثیفی است

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 13:31 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody