X
تبلیغات
درخشنده

درخشنده

شروع برنامه ساعت ۹ صبح

من و همکارم(اصلا ازش خوشم نمی آید) طی نامه ای که در آن از ما خواسته شده بود در این مراسم شرکت کنیم

خیلی شیک با آژانس به درب ورودی سالن رفتیم

بعد ار طی ثبت نام و گرفتن بسته شیر و کیک به داخل راهی شدیم

همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ساعت ۱۰:۰۰دقیقه شد و سالن پر از جمعیت شد

ظرفیتسالن ۷۰۰ نفر جمعیت داخل آن ۹۰۰ نفر

در نتیجه تند و تند صندلی می چیدن و همینجور جمعیت می آمد.

از هر اداره ای ۳ نفر خانم و کل ادارات استان هم باید حضور می داشتند از خانواده های شهدا از بانوان هنرمند و.....

برنامه توسط خانمی صدا  کلفت و پرو شروع شد

در همون اول برنامه وقتی حضار شروع به تشویق کردن ایشان با تکرار کلمه ی آ ماشالله

قربون اون دستاتون جمعیت رو همراهی میکرد.

در بین سخنرانی معاون امور بانوان و........ در بین سالن صندلی بالای دست و سر میچرخید تا دست به دست برسه به اون بنده خداهای کنار سالن

بعدش استاندار سخنرانی کرد

و باز همین جور جمعیت میامد (پیرزنی که عصا به دست میامد... مادرهای شهید ... همسرهای شهید... زنان سرپرست خانوار... مادران فرزندان معلول و.......)

در حدود ساعت ۱۱ از استاد حوزه و دانشگاه دعوت کردن به سخنرانی ایشان هم بعد از دیدن بلندگو جوگیر شده و یک ربع در مورد نطفه ،علقه، مضغه، استخوان و... گفت

و گفت زن از استخوان چپ مرد نیست و از این حرفها که با دست و سوت جمعیت مجبور به پایان سخنرانی خود شد

در ادامه از گروه دف زنی بانوان دعوت شد و آنها دخترانی بس زیبا و خوش پوش برای ما دف زدن...(تصور اینکه دختری با اون نوع پوشش شروع به دف زدن کنه برای مادر شهید برای من فکرش هم اذیت کننده بود)

خانم کناری من بهم گفت مثل سیما بینا میزنه گفتم چی؟؟؟ گفت سیما بینا رو نمیشناسی؟ گفتم نه

گفت همینجوری دف میزد و بعد انقلاب بیرونش کردن از کشور

تصور اینکه این انقلاب شده تا این ها راحت تر دف بزنن و دیگر در مجالس عمومی هم این فرهنگ جابیفته بسیار ناراحت کننده بود

نظرم را به همکار کناری گفتم و ایشان فرمود پس اینها کجا هنر خود را نشان دهند و همانجا فهمیدم خانه از پای بست ویران است

دیگر تحمل جو را نداشته و بدرود گفته و به محل کار خود بازگشته ام.....

فکر کنید برای یک زن سرپرست خانوار الگو یک خانم دف زن باشد؟؟

تقدیر ازش این برنامه باشد؟؟

فکر کنید چقدر سطح ما فرهنگ ما پایین است؟

خلاصه ای کوتاه از برنامه امروز

تا برنامه بعد خدانگهدار

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:56 توسط زهرا| |

امسال هم گذشتُ

خدایش امسال خیلی تند و زود گذشت.روزهای سخت کاری .صبح ها ساعت ۷ بیدار شدن ها . فشارهای روانی و...

خب البته خیلی سال مفیدی نبود همش درگیر کار و مشغله فکری خودم بودم

نه درسی خوندم و نه پیشرفتی داشتم

به جاش سخت و سخت عاشق قدم زدن های دو نفره پاییزش شدم

سخت درگیر بخت خودم شدم

دنبال نیمه گمشده زندگیم

درگیر انسان ها و شاهزاده ها

آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس :)))))))))

خلاصه امسالم رفت

اخر سال که به مامانم گفتم سال خوبی نبود گفت چرا میگی ما امسال ستیا دار شدیم

خدا بهمون یه دختر داد

دیدم راست میگه بهترین اتفاق زندگی و سالم ۱۶ شهریور به دنیا آمدن ستیا و عمه شدن من بود

کوچولوئی که روز به روز علاقم بهش بیشتر میشه و نفسم براش تند تر میزنه

اتفاقای بدم درس نخوندن دکترا برای زبان و... بود

امیدوارم امسال اتفاقای خوبی بیفته

یعنی این نیمه اول سال خیلی برام مهمه. امیدوارم خدا کمک کنه و این نیمه اول سال یعنی فروردین اردیبهشت خرداد تیر مرداد شهریور

اون اتفاق هایی که باید بیفته بیفته

سال خوبی داشته باشید:)

پیوند ابروهامم برداشتم :)

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:22 توسط زهرا| |

آیا تا بحال کسی توانسته است برگه اول دستمال کاغذی را سالم بیرون بکشید؟
نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:8 توسط زهرا| |

کـجــای ایـن جــنـگـل شــب
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم

چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــمبـرای تــو
لبـریـزم ازعـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنمنـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنمببیـن

سفر نکن خورشیدکم 
ترک نکن منونرو
نبودنت مرگه منه 
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ من از
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنمنـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنمببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو 
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 16:19 توسط زهرا| |

هیچ وقت هیچ اشتباهی از خودتون و دوستاتون رو برای پدر و مادرتون نگید

همون رو بعدها آتو میکنن میزنن تو سرتون

نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 15:46 توسط زهرا| |

از تو که حرف می زنم

یک جور خوبی

حال من بد می شود !


"پرویز صادقی"

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 1:16 توسط زهرا| |

حدودا 3 سال پیش بود که همه سنت ها رو زیر پا گذاشتم و ابروها رو دخترانه تمیز کردم

خب در زمان خودش کاری بس خفن بود 

والبته از روشنفکریی مادرم بسیار خوشحال بودم

روزگار گذشت و گذشت

امروز دختره دختر عموم زایمان کرده بود و صاحب دو قلوهایی دوست داشتنی شده

دختر عموم چندین سال پیش بر اثر تصادف فوت کرده بود

وقتی با مامان رفتیم ملاقات خب دل آدم میگرفت که تو این لحظات مادر دختر کنارش نیست تا کمکش کنه و...

وقتی از اونجا آمدیم بیرون مامانم خیلی مادرانه بهم گفت 

یه مادر آرزو داره 

یه عالمه رویا داره

من آرزو دارم خودم جهاز بخرم و برات بچینم

خودم تو لحظات سخت زایمان و بعدش کنارت باشم و...

من آرزو داشتم توئم مثل زمان ما اصلاح صورت و ابروتو میذاشتی برای زمان ازدواجت

بچگی هات همش فکر میکردم وقتی برای عروسیت بری آرایشگاه اصلاح چون خیلی صورت درد میگیره خودم صورتت و باد میزنم برات شکلات و.. میارم

ولی خب تو خودت رفتی و همه رویاهای من از دست رفت

تا من هستم عروس شو

تا خودم کنارت باشم و...

.........................

خیلی دلم شکست

بغض کردم

خیلی رویاهاش ساده بود

چقدر دوست داشتنی،چقدر راحت رویاهاشونو خراب میکنیم

من چقدر بهش وابسته ام

تصور اینکه کنارم نباشه مساوی مرگه خودمه برام و من اصلا توجه نمیکنم

من اصلا توجه نمیکنم که داره سنش بالا میره

که داره موهاشو رنگ میکنه

من خودمم سنم خیلی بالا رفته ولی هنوز ترس از جدا شدن دارم

از ساعت 9 تا الان همش فکر میکنم من دارم بهشون ظلم میکنم و یک روزی از عذاب وجدان اینکه نتونستم آرزوهاشونو به خاطر خودخواهی خودم براورده کنم میمیرم

من پدر و مادرمو خیلی دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 2:48 توسط زهرا| |

ساعت 11 محل کار

پر از خشم

پر از بغض

خسته

خوابالو

بی حوصله

بلاتکلیف

غرغرو

ناراضی

فقط تنها خوشحالیم پولی که برای عیدم واریز شده

نمی دونم باید شاکر خدا باشم یا نه

صد و پنجاه هزارتومن از پولم اشتباه به یه حساب دیگه رفته که اصلا نمی دونم قابل برگشت هست یا نه

6 میلیون ز پول مشاورم هنوز بهش پرداخت نشده

فشار کار زیاد

فشار عصبی زیاد


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 12:18 توسط زهرا| |

بعد از 3 روز گردگیری اتاقم بالاخره تموم شد

امشب و دوس دارم

تشکر از میکنم از خودم که اینقدر بی نظم و ترتیبم

و تشکر میکنم از همسر آیندم که مجبوره این بی نظمی من و تحمل میکنم

تو زندگیم کمتر شبی پیش آمده که اتاقم اینقدر مرتب بوده


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 0:33 توسط زهرا| |

کاش هیچ وقت صبح نشه
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:36 توسط زهرا| |


11 ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻋﻤﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ :
-1 ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ..
-2 ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ..
-3ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻮﻥ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ..
-4 ﺑﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻦ ﻭ
ﺑﺒﯿﻨﯿﻦ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ ..
-5 ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺧﻮﺑﺖ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻫﯿﭽﯽ
ﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ
-6 ﻟﻤﺲ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﯾﻪ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ..
-7 ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﯽ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﻗﺖ ﺍﺿﺎﻓﯽ
ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﯼ ..
-8 ﯾﻪ ﺷﺐ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﺑﺖ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﻨﯽ ..
-9 ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻪ ﭘﯿﺎﻡ ﯾﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻨﯽ ..
-10 ﺣﺲ ﮐﻨﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﮐﺎﺭﺕ ﺍﻫﻤﯿﺖ
ﻣﯿﺪﻩ
-11 ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﺑﯿﺎﺩ

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 0:51 توسط زهرا| |

عصر پاییزی رو میدیدم

چقدر این خمسه مزخرف و زشت بازی میکنه اه اه 

حالم بد شد

کل فیلمو خراب کرده،اینقدری که دوس ندارم فیلمو نگاه کنم


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 23:13 توسط زهرا| |

خوبم اما تو باور نکن

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 23:12 توسط زهرا| |

رفتم دکتر پوست واسه صورتم

3 نفر 3نفر بیمار میفرست داخل مطب

خیلی سختم بود

رایگان که نمیریم که اینجوری گله ای هی نوبت میدن و میفرستن داخل

رفتم پیش منشی میگم من میخوام با خانم دکتر تنها صحبت کنم، میگه اگه معاینه باشه جلوی دیگران انجام نمیده میگم ممنون ولی اجازه بدین سوالمم خصوصی بپرسم

خلاصه با یه عده آدم خانم و آقا رفتیم داخل مطب من نشستم تا همه ویزیت بشن،

بیچاره پسره به خاطر جوش پشت بدنش مجبور شد لباساشو در بیاره پیش من 

خلاصه همه که رفتن من در مورد صورتم و جوش های صورتم شروع کردم حرف زدن

منشی که فهمید بحث معاینه و سوالای بالای 18 سال نیست هیچ حرف خصوصی اون مدلی قرار نیست رد و بدل بشه سریع یه چند خانم فرستاد داخل

کلا خیلی بیشعورن :-)




نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 19:4 توسط زهرا| |

اراک خیلی فیلم های خوبی برای جشنواره نیاورده بود 

حالا نیاورده بود یا بهش نداده بودن و نمیدونم

خلاصه از فیلم هایی که بود روزی یکیشو میرفتم

فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو

فیلم ملبورن

فیلم خواب زده

فیلم معراجی ها

فیلم تراژدی 

و...

در مجموع خدمتتان عرض کنم که یکی از یکی دیگه مزخرف تر و بی محتوا تر بود

این همه کلاس میان و برو بیا دارن که هنرمند هنرمند واقعا این بوده هنرهاشون؟؟؟؟؟؟

این همه پول های کلان و سر وضع های بیسار که مثلا هنرمندن و واسه ما مردم عادی کلاس میذارن که یعنی اره ماها از شما بالاتریم

نه یعنی واقعا این بود هنرشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا مایه تاسف.........


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 18:55 توسط زهرا| |

یعنی تا کی میخواید تحمل کنید که من هر سال 25 بهمن بیام اینجا و آه و ناله و زاری کنم

خب دست به کار بشید و برام کاری کنید

ای دوستان

ای مخاطبان خاموش

ای رفقا

دلتون به حال این رفیق تک و تنهاتونم بسوزه

بیایید و دست مرا در دسته شاهزاده سوار بر اسب بذارید

خدا خیرتان دهد و اجرتان با کرامو الکاتبین

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 2:52 توسط زهرا| |

وقتی قحطی بیاد این مردم به ظاهر متمدن همدیگرو می خورن:. .:وقتی که کارشون باهات تموم بشه میندازنت دور مثه یه جزامی:. .:فقط خواستم بدونی چقدر تنهایی 
دیالوگی از فیلم شوالیه تاریکی (جوکر)(هیت لجر)

رفتار هموطنان در شرایط بحرانی با یکدیگر 

یکی از عکاسان از شمال کشور که این روزها گرفتار برف گفت: اینجا در تنکابن نان دانه‌ای 1500تومان، سیب‌زمینی کیلویی پنج‌هزارتومان و سایر اقلام غذایی با قیمتی بیشتر از قیمت واقعی به فروش می‌رسد ضمن اینکه من دیدم برف‌روبی برای پاکسازی سقف خانه‌ای 150متری یک‌میلیون‌تومان درخواست کرد و به توافق رسیدند. 
اکبری از اهالی چالوس به یک خبرنگار گفت :برخی رانندگان، نرخ کرایه چالوس تا ساری را 300‌هزارتومان عنوان می‌کردند، درحالی‌که نرخ کرایه این مسیر در روزهای عادی 12‌هزارتومان است. 
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 14:30 توسط زهرا| |

معنی قضا و قدر و به عینه دیدم

عجیب دیدم

جالب دیدم

با چشم خودم تغییر سرنوشتم و دیدم

خدایا عجیب دوست دارم

عجیب میخوامت

میشه همیشه همینطوری نگام کنی؟


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 0:33 توسط زهرا| |

همه چی دزدی و یواشکیش باحالتره :)

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 20:28 توسط زهرا| |

دیشب شب بدی بود

ولی 

گویا امشب شب خوبیه


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 22:41 توسط زهرا| |

ازدواج کلا موقوله کثیفی است

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 13:31 توسط زهرا| |

دارم پیر میشم هم از سنی هم از نظر روحی

این به وضوح برام مشخصه

روز به روز شکسته تر و خسته تر

یواش یواش 25 سالگیمم تموم میشه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 11:48 توسط زهرا| |


ﺣﻖ ﻃﻼﻕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺟﯿﺮﻩ ﺑﻨﺪﯼ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﺣﻖ ﺣﻀﺎﻧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺩﺭﺩ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﻧﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺯﺣﻤﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻘﺪ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺣﺴﺮﺕ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﻫﺰﺍﺭ ﺻﯿﻐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺣﮑﻢ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﻫﻮﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﻋﻔﺎﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 22:50 توسط زهرا| |


از ابراهیم نبوی بابت این متن بسیار زیبا
کفش نوک باریک مردونه گفت: بدون نظم هیچ کاری نمی شه کرد.
کفش اسپورت زنونه گفت: ما حق داریم توی خیابون راه بریم.
کفش پاشنه بلند زنونه گفت: دیشب از مهمونی می اومدم، سه تا چکمه مزاحم من شدن.
کفش پاره گفت: یکی به داد ما فقیر و بیچاره ها برسه.
کفش اسپورت مردونه گفت: مشکل ما فعلا پیشرفت است نه عدالت.
کفش صندل مردونه گفت: من احتیاج دارم خودم باشم، می خوام راحت باشم.
نعلین مردونه گفت: برادرا! خواهرا! آرام باشید.
چکمه مشکی مردونه گفت: حاج آقا! اینا آدم بشو نیستند. ما باید اقدام کنیم.
چکمه ها توی خیابان راه افتادند. کفش های اسپورت پسرانه فرار کردند و در کوچه های بن بست پنهان شدند. کفش پاشنه بلند به طرف فرودگاه حرکت کرد. پابرهنه ها چکمه پوشیدند و خیابانها را پرکردند. مردم از ترس همه کفش ها را واکس مشکی زدند و به آرامی زندگی را ادامه دادند.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 22:34 توسط زهرا| |


جان لاک :

"چارلی میدونی توی این پیله چیه ؟ توی این یه کرم ابریشمه ...
این سوراخ رو میبینی ؟
این کرم کم کم دیگه قراره پدیدار بشه
الان دقیقاً توی این سوراخه .... در حال تقلا کردن و مبارزه کردنه ... داره راهش رو از میان این پیله ضخیم حفاری میکنه که بیاد بیرون ...
و حالا ... من میتونم کمکش کنم ... چاقویم رو بردارم و با ملایمت سوراخ پیله رو گشاد کنم تا باز بشه و بـــعـــد ، کرم ابریشم آزاد میشه !!
ولــــی اونقدر ضعیفه که نمیتونه زنده بمونه ....

مبارزه کردن و تلاش کردن ، راه و رسم طبیعته برای تقویت اون !!!

لاست

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 22:6 توسط زهرا| |

امروزم یک روز دیگه از عمر

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 22:41 توسط زهرا| |

فردا عمل چشم دارم

قراره عینکمو بردارم

سن 7 سالگی عینکی شدم و الان تو 26 سالگی میخوام برای همیشه برش دارم

عجیب به هم وابسته شده بودیم

و.......

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 20:45 توسط زهرا| |

قبلا شب یلدا و نمی دونم مهمونی دور همی و چمی دونم 13 به در و عید و..... برام جالب بود و جدید

ولی انگار خیلی دیگه سنم بالا رفته چون هیچکدوم دیگه برام جذابیتی ندارن و مثل هر سال


امیدوارم همه یلدای خوبی داشته باشن

نیتم .........

فالم را فقط تو باید با صدای ارومت بخوانی و بس

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:3 توسط زهرا| |

قبلا ها از صدای هایده متنفر بودم

ولی جدیدا جزو آهنگ های هر روزمو مورد علاقه ام شده

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 1:26 توسط زهرا| |

که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 19:37 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody