درخشنده

بعضی اتفاق ها بیشتر نیاز به تلاش داره تا دعا

ولی خب از همه عاجزانه تقاضای اینو دارم واسم دعا کنن(ته سردرگمی)

جمعه کنکور آزاد دکترا دارم و 15 اسفند سراسری

باید قبول بشم یه نیم بند تلاشیم کردم

زندگیم بسیار به اتفاق های خوب نیاز داره یکیش اینه

یکیش مجوزمه و...........

وقتم داره میگذره

استرس و اضطراب گذشتن زمان و عمرمو و هدر شدن وقت هامو دارم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 18:47 توسط زهرا| |

من یک انسان حسود هستم

چون امروز دوباره به اون خانومه که چند وقت پیش گفتم دکتری قبول شذه حسودیم شد چون داره کلینیک میزنه

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 18:34 توسط زهرا| |

انگار تا 3 نشه بازی نشه

سومین تار موی سفیدمو دیدم

چقدر واکنشم عادی شده بود

واسه اولیش خیلی حرص خوردم.... علائم تمام شدن جوانیست دیگر

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 20:2 توسط زهرا| |

همین جوری مرامی کامنت بذارید والا

همیشه نباید براتون مطلب درست حسابی بذارم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 3:9 توسط زهرا| |


ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ , ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ !ﺍ

 
 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 2:7 توسط زهرا| |

امسال هم شب یلداش گذشت برایم فال گرفتی و مثل هرسال بود یا نبود نمی دونم

بی حال و حوصله تر و بی ذوق تر از همیشه هستم که بخوام چیزی رو با دقت نگاه کنم

به جان پير خرابات و حق صحبت او
که نيست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بيار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سری بينی
مزن به پای که معلوم نيست نيت او
بيا که دوش به مستی سروش عالم غيب
نويد داد که عام است فيض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نيست معصيت و زهد بی مشيت او
نمی‌کند دل من ميل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
معنی فال :
به زودی در کارها به توفیق و پیروزی می رسی و غم ها و رنج ها به شادی و سرور تبدیل می شود. اگر خودپسندی را رها کنی و به ضعف خود اقرار کنی می توانی راه های تازه ای را آزمایش کنی. به خداوند و کمک های او توکل داشته باش.

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 1:21 توسط زهرا| |

 

وقتی بچه بودم،دعا میکردم که خدا به من دوچرخه بده،بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگه س،بخاطر همین یه دوچرخه دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که منو ببخشه!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 20:49 توسط زهرا| |

بنظرم اونایی که خودکشی میکنن آدمایه ضعیفی نیستن...
فقط از بین دو تا جهنم ,جهنم اونوری رو انتخاب کردن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 20:48 توسط زهرا| |

وقتی که بخوان اذیتت کنن ... چیزی رو که دوس داری ازت می گیرن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 20:43 توسط زهرا| |

و زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 20:42 توسط زهرا| |

بذار یه کم اطلاعات محرمانه درباره ی خدا بهت بدم!

خدا خوشش میاد تماشاچی باشه! اهل شوخیای ناجوره! فکر کن! تمایلات [شهوانی رو] به آدم میده!

این موهبت خارق العاده رو میده، بعد چیکار می کنه؟!

قسم می خورم که برای سرگرمی خودش، برای خلوت خودش، یه سری قانون علیه شون وضع می کنه!

ببین اما دس نزن!

دس بزن اما مزه نکن!

مزه کن اما قورت نده! ... ها ها ها!

و وقتی که تو داری این پا اون پا می کنی ، اون داره چیکار می کنه؟! داره از خنده ریسه میره!

اونو بپرستم؟!... هرگز!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 20:42 توسط زهرا| |

چقدر آدم دور و برمه ولی چقدر تنهام
نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 10:47 توسط زهرا| |

دست به دریا بزنم خشک میشه . . . دست به طلا بزنم سنگ میشه الان در همچین حالتیم ها
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 12:10 توسط زهرا| |

۱۰ و ۱۱ مهر چهارشنبه و پنجشنبه هم گذشت

 

هفته ی خیلی بدی بود پر از اتفاق

اتفاق هایی که یکسال آیندم در انتظارش بود که البته همش گند زده شد

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 14:57 توسط زهرا| |

شنبه بد

یکشنبه بد

خدا عاقبتمو بخیر کنه

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 20:29 توسط زهرا| |

احساس میکنم در این دنیا اسیرم و مجبورم به اطاعت از زندان بان

 

از عاقبت خودم خیلی میترسم

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:31 توسط زهرا| |

زنذگی آدم پر از قصه است

این هفته یکشنبه یعنی روزی که الان واردش شدیم قراره جواب کنکورم بیاد و پنجشنبه قراره یه مهمون برامون بیاد.

از هفته قبل خیلی برای خوب بودن این هفته دعا کردم

تا اینکه دو ساعت پیش یه خبری رو راجع به کار یکی از اعضای خانوادم شنیدم که کل انرژیم رفت

کل انگیزم رفت

تمام حس های خوبم در مورد هفته رفته منتظر خبرهای بعدیم

حقیقتا دارم از این م م ل ک ت خسته و زده میشه .. خیلی صبرمون زیاد بود تا الانم تحمل کردیم.. کاش میشد رفت

کاش میشد از اینجا خارج شد.. جایی که همش استرس و اضطرابه.. همش زیرآب زنی و دروغه 

جایی که همش ریاکاریه.جایی که هیچ کس به اون یکی رحم نمیکنه.جایی که عدالت نیست.جایی که جای بیسوادا بالا بالاست.جایی که قانون و نظم نداره.قبلا ها خیلی به اینجا عشق میورزیدم ولی الان فقط خانوادمن که باعثه موندنن.کاش میشد رفت

وقتی بهم میگن قبولیت فایده نداره چون تو مصاحبه پارتی نداری نمیتونی وارد اون دانشگاه بشی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار

وقتی میگم پارتیم خداست بهم خنده تحویل میدن

کاش خانواده مذهبی نبودیم.کاش از اول دین و خدا و پیغمبر و تو گوشم نکرده بودن تا رها و آزاد بدون قید و بند بودم

حالم داره از این م م ل ک ت بهم میخوره

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:24 توسط زهرا| |

یعنی واکنش من بعد خوندن قبول شدن یه نفر در دکتری

زنی که .................

بیسواد تر و خنگ تر از او سراغ ندارم

یا بهتر بگویم مشکل دار تر از او آیا هست؟

خاک تو سر این دانشگاه ها که اینقدر بی کفیت و پست رفته

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 22:36 توسط زهرا| |

امروز از صبح تنها بودم

کلا در استراحت مطلق به سر بردم

اصلا هم از این وضعیت ناراحت نبود

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 20:12 توسط زهرا| |

ده سال دیگه چطوریم؟

زندگیم؟

کارم؟

خصوصیاتم؟

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 21:38 توسط زهرا| |

خب که چی

الان مثلا چه اتفاقی افتاده؟

مثلا داره چه اتفاقی میفته

 

نکبت به این زندگی

 

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 21:35 توسط زهرا| |

زندگی است دیگر اینقدر تند میرود که حتی فرصت نمی دهد...

همش دارم فکر میکنم چقدر امسال سریع این 6 ماه اول سال رفت و من هزار تا کار نکرده دارم

احساس آدمایی رو دارم که به روزمرگی عادت کردن دارم

کرخت و خسته و مسخره

تنها جذابیت زندگی فعلا خنده ها و شیطنت هایی ست که حتی از عاقبتش هم بی خبرم عشق است دیگر ادم را اسیر خودش میکند

27 سالمه شوخی که نیست 

یه مدتی با فکر تغییر تلاش هایی کردم که گویا خیلی تاثیری نداشته یه مدت هم درگیری شدیدی با محیط کارم داشتم و دارم

حالا که وضعیت شغلم داره بهتر میشه ناراحتم انگار ته دلم دوست داشتم یه جوری میشه که اخراجم میکردن یا خواسته هامو براورده نمیکردن و با بهونه میامدم بیرون و خیالم راحت بود که وضعیت بد بوده که نموندم

ولی الان که داره درست میشه انگار ته دلم خوشحال نیستم فقط مالی و وجهه اجتماعی رو برام تامین میکنه و از درون خسته ام میکنه

روزمرگی کلا چیز بدیه

امروز بعد از یک سال تازه رفتم کارهای فارغ التحصیلیمو انجام دادم

یه مدت به دلایل پیش امده تو خونه تنها بودم هیچ وقت فکر نمیکردم تنهایی اینقدر برام لذت بخش باشه

الان تقریبا اوایل شهریوره ینی من فقط 6 ماه فرصت دارم 

البته در اصل یک ماه فرصت اولمه اگه نشه باید فاز دوم برنامه رو برم که اون تا اسفنده

یک ماهه خیلی فرصت از دست دادم که به خاطر کارم بودم امیدوارم بعدها پشیمون نشم

مقالم چاپ شد که از به بسم الله تا آخرشو یه عزیزی برام نوشت و خودم حتی یه خطشو نخوندم

قراره جبران کنم بعدها

اتاقم جهنم و شلوغه هر هفته هم تمییزش میکنم ولی سریع دوباره شلوغ پلوغ میشه

16 شهریور تولد ستیاست خیلی ذوقشو دارم

یه مدت یکی از آهنگهای احسان خواجه امیری افتاده رو زبونونم و هی میخونمش

دلگیرم از دست خودم    کاش عاشقت نمیشودم         هر جوری میخواستم نشد      از غم یه ذرم کم نشد

من موندم و تنهایی و از دنیا هیچی نمیخوام          عاقبت منو نگاه اشتباه پشت اشتباه     فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم   فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم    خاطراتو یادمه لحظه به لحظه مو به مو   هیچیو یاد من نیار اینقدر خرابم که نگو

5/6/93

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 0:21 توسط زهرا| |

اگه دست خودم بود هیچ وقت به دنیا نمیامدم

 

 

 

ممنونم رقیه جان که همیشه شرمندم میکنی

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 16:46 توسط زهرا| |

اولین تار موی سفیدم رو امروز از سرم کندم

نمی دونم چرا اینقدر بغض کردم و به گریه افتادم

امروز 16 تیر

ساعت 11:45

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:45 توسط زهرا| |

در کمال صحت و سلامتی به سر میبرم و زندگی هم به سرعت میگذرد

اتفاق خاص و قابل توجهی نیفتاده

چیز جدیدی برای نوشتن ندارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 9:29 توسط زهرا| |

نباشی بچه

نباشی فرزند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 14:15 توسط زهرا| |

چه تو لحظه های شادی چه تو اوج غم

چه از بچگی

چه از نوجوانی

چه الان که جوانم

و چه احتمالا روزی که دیگه تو سرازیری زندگی باشم

یکی از آرزوهام مردن بوده و بارها و بارها تو ذهنم خودمو تشیع میکنم و تنها ناراحتیم واسه خانوادمه

نوجوان که بودم اوله هر صفحه خاطراتم یه جمله رمز مینوشتم که معنیش میشد مرگ یک آرزو است

هنوزم فکر میکنم امروز بهتر از دیروز

اصلا هم افسرده نیستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 22:21 توسط زهرا| |

ما انسان های مرده پرستی هستیم
دایی مادرم که بسیاربسیار عزیز بود فوت کرده است

امروز هفتم مراسم ایشان مصادف شده بود با عروسی یکی از فامیل ها که آن بنده خدا کارت های مراسم را پخش کرده بود 

عروس تک دختر خانواده است و برای رسیدن به داماد 11 سال در تلاش است

یعنی 11 سال عاشق و معشوق بودن :)

و بالاخره بعد از وساطت همه ی فامیل و بزرگترها این ازدواج سر گرفته است

از لحظه فوت خانواده عرزدار بارها و بارها از همه خواهش کردن که عروسی امشب رو برن،تا حدی که گفتن مدیونید اگر نرید و خوشحالی ما در این است که عروسی را بروید

چند بار با خانواده عروس دیدن کردن و خواهش و تمنا که عروسی به بهترین شکل برگزار شود

حال امشب فامیل داغ تر از آش حاضر نیستند عروسی بروند و هر کدام به بهانه فوت دایی اما(یکی پیش مادرش است، یکی بچه هایش از شهرستان آمده یکی عروسی فامیل اون وری است و اون طرف میرود)

و هیچ یک از فامیل مثلا عزادار حاضر به رفتن عروسی نشدن

این یعنی ما مرده پرستیم و عزا را به شادی ترجیح میدهیم

یعنی قدر هم را تا زنده هستیم نمیدانیم و فقط برای مردن هم احترام و عزت قائلیم

در حال حاضر حالم از خودمون بهم میخوره


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 21:13 توسط زهرا| |

شروع برنامه ساعت ۹ صبح

من و همکارم(اصلا ازش خوشم نمی آید) طی نامه ای که در آن از ما خواسته شده بود در این مراسم شرکت کنیم

خیلی شیک با آژانس به درب ورودی سالن رفتیم

بعد ار طی ثبت نام و گرفتن بسته شیر و کیک به داخل راهی شدیم

همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ساعت ۱۰:۰۰دقیقه شد و سالن پر از جمعیت شد

ظرفیتسالن ۷۰۰ نفر جمعیت داخل آن ۹۰۰ نفر

در نتیجه تند و تند صندلی می چیدن و همینجور جمعیت می آمد.

از هر اداره ای ۳ نفر خانم و کل ادارات استان هم باید حضور می داشتند از خانواده های شهدا از بانوان هنرمند و.....

برنامه توسط خانمی صدا  کلفت و پرو شروع شد

در همون اول برنامه وقتی حضار شروع به تشویق کردن ایشان با تکرار کلمه ی آ ماشالله

قربون اون دستاتون جمعیت رو همراهی میکرد.

در بین سخنرانی معاون امور بانوان و........ در بین سالن صندلی بالای دست و سر میچرخید تا دست به دست برسه به اون بنده خداهای کنار سالن

بعدش استاندار سخنرانی کرد

و باز همین جور جمعیت میامد (پیرزنی که عصا به دست میامد... مادرهای شهید ... همسرهای شهید... زنان سرپرست خانوار... مادران فرزندان معلول و.......)

در حدود ساعت ۱۱ از استاد حوزه و دانشگاه دعوت کردن به سخنرانی ایشان هم بعد از دیدن بلندگو جوگیر شده و یک ربع در مورد نطفه ،علقه، مضغه، استخوان و... گفت

و گفت زن از استخوان چپ مرد نیست و از این حرفها که با دست و سوت جمعیت مجبور به پایان سخنرانی خود شد

در ادامه از گروه دف زنی بانوان دعوت شد و آنها دخترانی بس زیبا و خوش پوش برای ما دف زدن...(تصور اینکه دختری با اون نوع پوشش شروع به دف زدن کنه برای مادر شهید برای من فکرش هم اذیت کننده بود)

خانم کناری من بهم گفت مثل سیما بینا میزنه گفتم چی؟؟؟ گفت سیما بینا رو نمیشناسی؟ گفتم نه

گفت همینجوری دف میزد و بعد انقلاب بیرونش کردن از کشور

تصور اینکه این انقلاب شده تا این ها راحت تر دف بزنن و دیگر در مجالس عمومی هم این فرهنگ جابیفته بسیار ناراحت کننده بود

نظرم را به همکار کناری گفتم و ایشان فرمود پس اینها کجا هنر خود را نشان دهند و همانجا فهمیدم خانه از پای بست ویران است

دیگر تحمل جو را نداشته و بدرود گفته و به محل کار خود بازگشته ام.....

فکر کنید برای یک زن سرپرست خانوار الگو یک خانم دف زن باشد؟؟

تقدیر ازش این برنامه باشد؟؟

فکر کنید چقدر سطح ما فرهنگ ما پایین است؟

خلاصه ای کوتاه از برنامه امروز

تا برنامه بعد خدانگهدار

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:56 توسط زهرا| |

امسال هم گذشتُ

خدایش امسال خیلی تند و زود گذشت.روزهای سخت کاری .صبح ها ساعت ۷ بیدار شدن ها . فشارهای روانی و...

خب البته خیلی سال مفیدی نبود همش درگیر کار و مشغله فکری خودم بودم

نه درسی خوندم و نه پیشرفتی داشتم

به جاش سخت و سخت عاشق قدم زدن های دو نفره پاییزش شدم

سخت درگیر بخت خودم شدم

دنبال نیمه گمشده زندگیم

درگیر انسان ها و شاهزاده ها

آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس :)))))))))

خلاصه امسالم رفت

اخر سال که به مامانم گفتم سال خوبی نبود گفت چرا میگی ما امسال ستیا دار شدیم

خدا بهمون یه دختر داد

دیدم راست میگه بهترین اتفاق زندگی و سالم ۱۶ شهریور به دنیا آمدن ستیا و عمه شدن من بود

کوچولوئی که روز به روز علاقم بهش بیشتر میشه و نفسم براش تند تر میزنه

اتفاقای بدم درس نخوندن دکترا برای زبان و... بود

امیدوارم امسال اتفاقای خوبی بیفته

یعنی این نیمه اول سال خیلی برام مهمه. امیدوارم خدا کمک کنه و این نیمه اول سال یعنی فروردین اردیبهشت خرداد تیر مرداد شهریور

اون اتفاق هایی که باید بیفته بیفته

سال خوبی داشته باشید:)

پیوند ابروهامم برداشتم :)

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:22 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody