درخشنده

5 روز از سال جدید گذشت

امیدوارم بهتون خوب گذشته باشه

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:50 توسط زهرا| |

دارد عید میشود

کم کم بهار میرسد

چند روزیست مثل کسی که به لحظه ی مرگش نزدیک میشه زندگیمو مرور میکنم... لحظه لحظه خسته تر و عصبی تر میشوم

فکر میکنم درد دست چپم دارد بهم میگوید پیر شده ام

از آدم ها متنفرم

از روزگار بدم می آید

از ساعت ها ................

بهتر که سال اسب میرود

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:24 توسط زهرا| |

من ایمانم قوی نیست

خیلی ضعیفه

در نتیجه نمی تونم از گناه دیگران بگذرم

در این آخر سالی چند نفر و حلال نمیکنم و اگر خدایی هست به اون میسپرم

مثلا ا م ی ن ی ب ه ز ی س ت ی

واقعا امسال در حقم بدی و نامردی کرد

مثلا ج ه ا د د ا ن ش گ ا ه ی

و..........

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:28 توسط زهرا| |

دیشب چهارشنبه سوری بود مثل تمام این چهارشنبه سوری ها.. فقط من خسته تر و تنها تر بسیار ضعف اعصاب پیدا کردم قبلا از ترقه و ... نمیترسیدم الان از صداشون میپرم هوا دیروز یه بالن آرزوها خریده بودم 5 هزار تومن خیلی ارزو کردم بالن آرزوهامم سوراخ از کار درامد و بالا نرفت.............. کاش زودتر این سال گند و مزخرف بره اسب آشغال
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:25 توسط زهرا| |

بعضی اتفاق ها بیشتر نیاز به تلاش داره تا دعا

ولی خب از همه عاجزانه تقاضای اینو دارم واسم دعا کنن(ته سردرگمی)

جمعه کنکور آزاد دکترا دارم و 15 اسفند سراسری

باید قبول بشم یه نیم بند تلاشیم کردم

زندگیم بسیار به اتفاق های خوب نیاز داره یکیش اینه

یکیش مجوزمه و...........

وقتم داره میگذره

استرس و اضطراب گذشتن زمان و عمرمو و هدر شدن وقت هامو دارم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:47 توسط زهرا| |

من یک انسان حسود هستم

چون امروز دوباره به اون خانومه که چند وقت پیش گفتم دکتری قبول شذه حسودیم شد چون داره کلینیک میزنه

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 18:34 توسط زهرا| |

انگار تا 3 نشه بازی نشه

سومین تار موی سفیدمو دیدم

چقدر واکنشم عادی شده بود

واسه اولیش خیلی حرص خوردم.... علائم تمام شدن جوانیست دیگر

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:2 توسط زهرا| |

همین جوری مرامی کامنت بذارید والا

همیشه نباید براتون مطلب درست حسابی بذارم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 3:9 توسط زهرا| |


ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ , ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ !ﺍ

 
 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 2:7 توسط زهرا| |

امسال هم شب یلداش گذشت برایم فال گرفتی و مثل هرسال بود یا نبود نمی دونم

بی حال و حوصله تر و بی ذوق تر از همیشه هستم که بخوام چیزی رو با دقت نگاه کنم

به جان پير خرابات و حق صحبت او
که نيست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بيار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سری بينی
مزن به پای که معلوم نيست نيت او
بيا که دوش به مستی سروش عالم غيب
نويد داد که عام است فيض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نيست معصيت و زهد بی مشيت او
نمی‌کند دل من ميل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
معنی فال :
به زودی در کارها به توفیق و پیروزی می رسی و غم ها و رنج ها به شادی و سرور تبدیل می شود. اگر خودپسندی را رها کنی و به ضعف خود اقرار کنی می توانی راه های تازه ای را آزمایش کنی. به خداوند و کمک های او توکل داشته باش.

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 1:21 توسط زهرا| |

 

وقتی بچه بودم،دعا میکردم که خدا به من دوچرخه بده،بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگه س،بخاطر همین یه دوچرخه دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که منو ببخشه!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:49 توسط زهرا| |

بنظرم اونایی که خودکشی میکنن آدمایه ضعیفی نیستن...
فقط از بین دو تا جهنم ,جهنم اونوری رو انتخاب کردن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:48 توسط زهرا| |

وقتی که بخوان اذیتت کنن ... چیزی رو که دوس داری ازت می گیرن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:43 توسط زهرا| |

و زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:42 توسط زهرا| |

بذار یه کم اطلاعات محرمانه درباره ی خدا بهت بدم!

خدا خوشش میاد تماشاچی باشه! اهل شوخیای ناجوره! فکر کن! تمایلات [شهوانی رو] به آدم میده!

این موهبت خارق العاده رو میده، بعد چیکار می کنه؟!

قسم می خورم که برای سرگرمی خودش، برای خلوت خودش، یه سری قانون علیه شون وضع می کنه!

ببین اما دس نزن!

دس بزن اما مزه نکن!

مزه کن اما قورت نده! ... ها ها ها!

و وقتی که تو داری این پا اون پا می کنی ، اون داره چیکار می کنه؟! داره از خنده ریسه میره!

اونو بپرستم؟!... هرگز!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:42 توسط زهرا| |

چقدر آدم دور و برمه ولی چقدر تنهام
نوشته شده در سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:47 توسط زهرا| |

دست به دریا بزنم خشک میشه . . . دست به طلا بزنم سنگ میشه الان در همچین حالتیم ها
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:10 توسط زهرا| |

۱۰ و ۱۱ مهر چهارشنبه و پنجشنبه هم گذشت

 

هفته ی خیلی بدی بود پر از اتفاق

اتفاق هایی که یکسال آیندم در انتظارش بود که البته همش گند زده شد

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:57 توسط زهرا| |

شنبه بد

یکشنبه بد

خدا عاقبتمو بخیر کنه

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:29 توسط زهرا| |

احساس میکنم در این دنیا اسیرم و مجبورم به اطاعت از زندان بان

 

از عاقبت خودم خیلی میترسم

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:31 توسط زهرا| |

زنذگی آدم پر از قصه است

این هفته یکشنبه یعنی روزی که الان واردش شدیم قراره جواب کنکورم بیاد و پنجشنبه قراره یه مهمون برامون بیاد.

از هفته قبل خیلی برای خوب بودن این هفته دعا کردم

تا اینکه دو ساعت پیش یه خبری رو راجع به کار یکی از اعضای خانوادم شنیدم که کل انرژیم رفت

کل انگیزم رفت

تمام حس های خوبم در مورد هفته رفته منتظر خبرهای بعدیم

حقیقتا دارم از این م م ل ک ت خسته و زده میشه .. خیلی صبرمون زیاد بود تا الانم تحمل کردیم.. کاش میشد رفت

کاش میشد از اینجا خارج شد.. جایی که همش استرس و اضطرابه.. همش زیرآب زنی و دروغه 

جایی که همش ریاکاریه.جایی که هیچ کس به اون یکی رحم نمیکنه.جایی که عدالت نیست.جایی که جای بیسوادا بالا بالاست.جایی که قانون و نظم نداره.قبلا ها خیلی به اینجا عشق میورزیدم ولی الان فقط خانوادمن که باعثه موندنن.کاش میشد رفت

وقتی بهم میگن قبولیت فایده نداره چون تو مصاحبه پارتی نداری نمیتونی وارد اون دانشگاه بشی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار

وقتی میگم پارتیم خداست بهم خنده تحویل میدن

کاش خانواده مذهبی نبودیم.کاش از اول دین و خدا و پیغمبر و تو گوشم نکرده بودن تا رها و آزاد بدون قید و بند بودم

حالم داره از این م م ل ک ت بهم میخوره

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:24 توسط زهرا| |

یعنی واکنش من بعد خوندن قبول شدن یه نفر در دکتری

زنی که .................

بیسواد تر و خنگ تر از او سراغ ندارم

یا بهتر بگویم مشکل دار تر از او آیا هست؟

خاک تو سر این دانشگاه ها که اینقدر بی کفیت و پست رفته

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 22:36 توسط زهرا| |

امروز از صبح تنها بودم

کلا در استراحت مطلق به سر بردم

اصلا هم از این وضعیت ناراحت نبود

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:12 توسط زهرا| |

ده سال دیگه چطوریم؟

زندگیم؟

کارم؟

خصوصیاتم؟

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 21:38 توسط زهرا| |

خب که چی

الان مثلا چه اتفاقی افتاده؟

مثلا داره چه اتفاقی میفته

 

نکبت به این زندگی

 

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 21:35 توسط زهرا| |

زندگی است دیگر اینقدر تند میرود که حتی فرصت نمی دهد...

همش دارم فکر میکنم چقدر امسال سریع این 6 ماه اول سال رفت و من هزار تا کار نکرده دارم

احساس آدمایی رو دارم که به روزمرگی عادت کردن دارم

کرخت و خسته و مسخره

تنها جذابیت زندگی فعلا خنده ها و شیطنت هایی ست که حتی از عاقبتش هم بی خبرم عشق است دیگر ادم را اسیر خودش میکند

27 سالمه شوخی که نیست 

یه مدتی با فکر تغییر تلاش هایی کردم که گویا خیلی تاثیری نداشته یه مدت هم درگیری شدیدی با محیط کارم داشتم و دارم

حالا که وضعیت شغلم داره بهتر میشه ناراحتم انگار ته دلم دوست داشتم یه جوری میشه که اخراجم میکردن یا خواسته هامو براورده نمیکردن و با بهونه میامدم بیرون و خیالم راحت بود که وضعیت بد بوده که نموندم

ولی الان که داره درست میشه انگار ته دلم خوشحال نیستم فقط مالی و وجهه اجتماعی رو برام تامین میکنه و از درون خسته ام میکنه

روزمرگی کلا چیز بدیه

امروز بعد از یک سال تازه رفتم کارهای فارغ التحصیلیمو انجام دادم

یه مدت به دلایل پیش امده تو خونه تنها بودم هیچ وقت فکر نمیکردم تنهایی اینقدر برام لذت بخش باشه

الان تقریبا اوایل شهریوره ینی من فقط 6 ماه فرصت دارم 

البته در اصل یک ماه فرصت اولمه اگه نشه باید فاز دوم برنامه رو برم که اون تا اسفنده

یک ماهه خیلی فرصت از دست دادم که به خاطر کارم بودم امیدوارم بعدها پشیمون نشم

مقالم چاپ شد که از به بسم الله تا آخرشو یه عزیزی برام نوشت و خودم حتی یه خطشو نخوندم

قراره جبران کنم بعدها

اتاقم جهنم و شلوغه هر هفته هم تمییزش میکنم ولی سریع دوباره شلوغ پلوغ میشه

16 شهریور تولد ستیاست خیلی ذوقشو دارم

یه مدت یکی از آهنگهای احسان خواجه امیری افتاده رو زبونونم و هی میخونمش

دلگیرم از دست خودم    کاش عاشقت نمیشودم         هر جوری میخواستم نشد      از غم یه ذرم کم نشد

من موندم و تنهایی و از دنیا هیچی نمیخوام          عاقبت منو نگاه اشتباه پشت اشتباه     فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم   فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم    خاطراتو یادمه لحظه به لحظه مو به مو   هیچیو یاد من نیار اینقدر خرابم که نگو

5/6/93

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:21 توسط زهرا| |

اگه دست خودم بود هیچ وقت به دنیا نمیامدم

 

 

 

ممنونم رقیه جان که همیشه شرمندم میکنی

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۳ساعت 16:46 توسط زهرا| |

اولین تار موی سفیدم رو امروز از سرم کندم

نمی دونم چرا اینقدر بغض کردم و به گریه افتادم

امروز 16 تیر

ساعت 11:45

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:45 توسط زهرا| |

در کمال صحت و سلامتی به سر میبرم و زندگی هم به سرعت میگذرد

اتفاق خاص و قابل توجهی نیفتاده

چیز جدیدی برای نوشتن ندارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 9:29 توسط زهرا| |

نباشی بچه

نباشی فرزند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 14:15 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody