X
تبلیغات
درخشنده

درخشنده


نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه
میگه یا اسم آدم دل نمی شه 
یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه
بهش میگم جون دلم این همه دل توی دنیا 
چرا یک کدوم مثل دل خراب و صاحب مرده ی من
پا پی خیال باطل نمی شه
چرا از این همه دل
یک کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه
میگه یک دل مگه از فولاده
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید 
خم به ابروش نیاره
میگه هر صید که می شه قلب باشه 
میگه هر صید که می شه قلب باشه 
اما هر چی قلب شد دل نمی شه
نه دیگه نه دیگه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه


پ ن: اینم صفحه آهنگ با صدای زیبای بیژن مفید

https://soundcloud.com/sepidedam-4/na-dige-in-vase-ma-del-nemishe#play

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 21:55 توسط زهرا| |

چند وقت است بسیار دلم سیگار میخواااااااااااد

هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر سیگار دلم میخوااااااااااااااااااااااد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 21:41 توسط زهرا| |


                        كاش ميشد گوشه ايى نوشت : خدايا خسته ام فردابيدارم نكن.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 21:40 توسط زهرا| |


چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است…

درست مثل همین باران…که بی سوال …
فقط می بارد…آرام …شمرده شمرده…فقط می بارد…
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:30 توسط زهرا| |


باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم ! همین اندازه می دانم که صدای پای خداست ! شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:27 توسط زهرا| |

امسال روز زن محل کارم بهم کارت هدیه دادن

شیطونه میگه برم بگم این کارت دستتون باشه تولد حضرت زینب روز دختر خدمتتون میرسم کارتم رو میگیرم.

...........

زن برادرم امسال قراره مامان بشه،یه دخمر خوشمل یعنی من عمه میشم یعنی فحش خورم ملسه،به عمه فحش ندیم به کی فحش بدیم

ارواح عممون :)

........

قراره یه همایش تو شهرمون بذارم از یکی از دکترهای معروف روانشناسی هم دعوت کردیم یعنی الان کاملا درک میکنم که ظاهر قضیه چه خبره و چه به به و چه چه هست و باطن چه پولایی میخوان و چقدر بدقول و بداخلاق و...... هستن



نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 17:16 توسط زهرا| |

ﻣـﻦ ﮔﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧـﺴﺘﻪ ﺗﺮﯾﻦ شکل ﺣـﯿـﺎﺕ...
ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﺮﺑﺖ ﺗـﻠﺦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﺴﺘﻨﺪ...
ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ...
ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﻡ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ...
ﻭ ﺗﻮ ﺍﯼ ﭘﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ...
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺩﺭ پی تو می ﮔﺮﺩﻡ...!!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 13:1 توسط زهرا| |

از تمام دنیا

یک صبح سرد

یک چای داغ

و یک صبح بخیر تو

برایم کافی ست

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 12:54 توسط زهرا| |

شغل قبلیم کار با بچه های آسیب بود،پر از هیجان و دوست داشتنی

شغل جدیدم خیلی از نظر کلاس کاری بالاتر و بهتره ولی خب تقریبا خالی از هیجان


خدا رو شکر از کارم و زندگیم راضیم

صبح 7:30 سرکار بعداظهر 6 برمیگردم خونه

پر از خستگی ولی از این تکرار فعلا راضیم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:2 توسط زهرا| |


آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

"محمد بهمن بیگی"

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 17:35 توسط زهرا| |

سال نو مبارک
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 11:51 توسط زهرا| |

من خیلی وقته عاشق هیچ چیز نیستم....


دقیق یادم نیست ابتدائی بودم یا راهنمائی ولی تو اوج تخیلاتم بودم که تلویزیون فیلم در قلب منی رو با بازی لعیا زنگنه و پارسا پیروز فر پخش کرد،اینقدر عشق و عاشقیشون برام قشنگ بود که تا ساعت ها تو تخیلات بودم،تمام زندگیمو تا آخر عمر با جنتلمنم رویایی تصور میکردم..... قشنگ ترین رویاهای زندگیم

وقتی این هفته بعد از 13 سال دوباره در قلب منی و شبکه آی فیلم گذاشت بازم برگشتم به گذشته به فکرهام به آینده ای که تصور میکردم،فقط ایندفعه با بغض یا شایدم خنده تلخ

چقدر زندگی با رویاهامون فرق داره

هیچ وقت تو زندگی نمی تونی عشق واقعی رو تصور کنی اینا همش واسه قصه هاست

چقدر دنیای واقعی تلخه

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 1:41 توسط زهرا| |


‎"زنی که چشم و دلش سیر است لیاقت همه چیز را دارد."
8 مارس روز جهانی زن بر همه زنان ودختران سزمینم مبارک :)

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 0:43 توسط زهرا| |


دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر؟
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به ب؟ر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است؟
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 16:52 توسط زهرا| |

  • نمی دونم یکی از افتخاراتم یا یکی از بی عرضگیام اینه که
    .
    .
    .
    .
    ... .
    .
    .
    .
    .
    .
    تا الان تو هيچ ولنتاينى کسى بهم کادو نداده...
    :|­ :|

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 0:41 توسط زهرا| |

شب هایی که دلم میگیره، گوشیمو بر میدارم مینویســـم:
"خوابـــم نمیبـــره...
..
..
..
... ..
..
..
..
..
..
..
..
ولی بعدش یادم می افته.....
کسی رو ندارم که براش بفرستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 0:40 توسط زهرا| |


/\ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺧﯿﺎﻝِ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ
ﺧﻠﻮﺕِ ﺩﻝِ ﺗﻮ...
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺯﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺁﻧﺠﺎ
... ﺑﺎﺷﯽ...
ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ!
......
ﺍﻧﮕﺸﺘﺖ ﺭﺍ
ﻫﺮ ﺟﺎﯼ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ
...
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ
ﻋﻤﯿﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺗﻮ
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﭘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 0:38 توسط زهرا| |


ینی من تا الان فکر میکردم
این دخترایی که تو رانندگی روسری شون میفته واسه خوشتیپی دوباره سرشون نمیکنن نگو نمیتونن فرمون رو ول کنن .

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 19:19 توسط زهرا| |


احساساتِ بیان نشده، هیچ وقت فراموش نمیشن...

آندری تارکوفسکی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 19:16 توسط زهرا| |

دلم 

نه عشق می خواهد،

نه دروغ های قشنگ،
نه ادعاهای بزرگ،
نه بزرگ های پر ادعا....!

دلم 
یک فنجان قهوه داغ می خواهد
و یک دوست، 
که بشود با او حرف زد
و
بعد 

"پشیمان" نشد ...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 11:8 توسط زهرا| |


دلم برای یک نفر تنگ است.... 
نه میدانم نامش چیست... 
و نه میدانم چه می کند... 
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم.... 
رنگ موهایش را نمی دانم... 
لبخندش را ... 
فقط میدانم که باید باشد و نیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 23:17 توسط زهرا| |


شهامت می خواهد دوست داشتنِ کسی که شاید هیچ وقت هیچ زمان سهم تو نخواهد شد...!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 22:5 توسط زهرا| |

کوچه ها را بلد شدم،
رنگهای چراغ راهنما............
جدول ضرب..............
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم !!
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 21:1 توسط زهرا| |

مرد من کسيه که
هميشه پيراهن تنش باشه
آستيناش رو تا مچ تا بزنه
جين يا پارچه ای فرقی نداره
اما هميشه تميز باشه
بوی عطر خوب و مردونه بده
نه زياد نه کم ته ريش داشته باشه
اخمو باشه
موقع حرف زدن سرش پايين باشه
محرم و نا محرم حاليش باشه

مرد بايد مرد باشه !
تافته ی جدا بافته نباشه
با پول باباش کاری نداشته باشه
هر چی هست از خود خودش باشه
خاکی باشه و از مردم باشه
مهربون باشه اما لوس و ننر نباشه
آره مرد بايد مرد باشه !
وقتی باهاش حرف ميزنی
فقط گوش کنه و نگات کنه
نه من بگه نه منم باشه
حرف که بزنه حرف خوب بزنه
نيحت نکنه اما راه بلد باشه
زبون باز و چاپلوس نباشه
از ته دل حرف بزنه و صادق باشه
هميشه با همه وجود حقيقت بگه
حتی اگه باعث تنهاييش باشه
کلا بگم درد رو بشناسه و اهل دل باشه
يخيال اطرافش همه توجهش به تو باشه
دير بخنده اما وقتی ميخنده از ته دل باشه
وقتی بغلت ميکنه امن امن باشه
وقتی ميبوستت از ته دلش باشه
راه رفتن باهاش حس خوب داشته باشه
هر کسی شما دو تا رو ديد حسود باشه
افتخار کنی وقتی باهاش هستی
باور کنی اين تنها مرد دنيات باشه
خلاصه که مرد بايد مرد باشه

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 22:2 توسط زهرا| |

  

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست


   فروغ فرخزاد


کاش می تونستم همچین آدمی باشم :|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 19:19 توسط زهرا| |

یک روز صبح در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 1 یورو فروخته میشد ، امروز 1.5 یورو عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد اما ، هیچ کس هم شیر نخرید.


بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت 1 یورو توزیع شد ...!!!!

یک روز صبح در کشور ايران
یک روز صبح در کشور ايران مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 350 تومان فروخته میشد ، امروز 750 تومان عرضه میشود . همه کس سرو صداو اغتشاشی كردند اما ، همه هم شیر خریدند و حتي از نياز روزانه نيز بيشتر خريدند !!!

پاكت های شیر به کارخانه مرجوع نشد و همه به فروش رسيد حتي در بازار ناياب نيز شد و فرداي همان روز مجددا قيمت شير افزايش پيدا كرد و به 1350 تومان رسيد و همچنان مردم خريدند و كسي هم عذرخواهي نكرد و شير نيز توزيع شد .....!!!!!!!

عرضِ دیگه ای نیست !!

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 2:1 توسط زهرا| |

این روزها عجیب فال حافظ میگیرم

این روزها اینقدر با حافظ رفیق شده ام که خیلی برام مهم نبود شب یلدا چی میخواد بهم بگه

وقتی چند روز پیش کسی برام فال گرفت و با صدای آرومش برام خوند که حافظ گفته کارم از دنیا گذشته و باید دست به دامان قرعان بشم تا آروم بشم

فقط لبخند زدم که اوه چه شود

نیت سال های قبلم کاملا مشخص بود و دوست های صمیمیم می دونستن،نیت پارسالم مجبورانه عجیب تغییر کرد 

و امسال..................


نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 16:38 توسط زهرا| |

خسته ام

از این تکرار مسخره روزها خسته ام

از این بغض خسته ام

از اینکه نمی تونم حرفمو بهت بگم خسته ام

از اینکه خودت دلیل ناراحتی و بغضمی ولی مجبورم آسمون و به ریسمون ببافم که نفهمی خسته ام

از اینکه آدم دوم زندگیتم خسته ام

از این حسادت خسته ام

از اینکه اگه بودن و نبودنم برات فرقی نداشته باشه خسته ام

از این فیلم بازی کردنا خسته ام

از این بازی با کلمات خسته ام

از اینکه اینقدر راحت از کنار ناراحتیام میگذری خسته ام

از این سانسور کردن خودم خسته ام

کاش 21 دسامبر واقعی بود و دنیا تموم میشد دیگه حوصله این زندگی پوچ و ندارم

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 16:30 توسط زهرا| |

به علت اینکه دیگه در این وبلاگ نمی شود درد و دل کرد

باید از اینجا کوچ کنم فقط دلم نیامد خاطراتمو از بین ببرم

واسه همین اینجا رو میذارم بمونه و یه جا دیگه می نویسم.



نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 4:59 توسط زهرا| |

این چند روزه بدجور پدر و مادرم و عزرائیل سر من دعواشون شده،اینا از این ور دست من و میکشن اونم از اون ور دست من و میکشه

 تو قطار مشهد-اراک برای نماز صبح(تف تو ریا) از قطار پیاده شدم چنان آنفلانزائی گرفتم که 3 روزه داغون افتادم

چنان بدن دردی دارم که فقط دلم به حال این معتادا میسوزه که اون بیچاره ها چطوری ترک میکنن با این بدن درد

هیچ وقت معتاد نشید که ترک کردنش خیلی سخته

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 0:30 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody